گزيده اي از متن:
اما سرورم! احساس تو را مي فهمم و سپاسگزار مهربانيهايت هستم. اما.... اما سرورم! روزگار بدي است. حکام و امرا فاجر و ستمکارند. علما به کار خود مشغولند و چيزي که ندارند درد دين است. اين توده ستمکش بخواهند و نخوانند و بدانند و ندانند ، نه دنيا دارند و نه دين! گويي که براي آن آفريده شده اند تا شب و روز جان بکنند و اين زندگي دوزخي را تحمل کنند، تا براي مشتي پست تر از چارپايان که خود را سايه خدا و جانشين مصطفي مي دانند، زندگي پر تجمل بهشت گونه اي فراهم سازند! روزي نيست که شاهد قتل و تجاوز نباشيم. سرورم ! پس تکليف ما چيست؟
برچسب:
نویسنده: ماهان حبیبی